فروغ فرّ و پیوند مهر؛ طرحی در اندیشهٔ ایران

پردهٔ ششم. از فروپاشی سامان تا جستجوی دوبارهٔ فر

پردهٔ ششم

۶. از فروپاشی سامان تا جستجوی دوبارهٔ فر

تا روزگار نادر، ایران هنوز در میان قدرت‌های جهان، با تکیه بر شمشیر و دیوان ایرانی، توان دفاع و خودبسندگی داشت. دیوان که میراث خردورزانهٔ ایران از روزگار ساسانی بود، همچنان ستون نگاه‌دارندهٔ کشور به شمار می‌رفت و روایت ایرانی از سامان، هرچند در سایهٔ دین و سلطهٔ بیگانگان، هنوز یگانه روایت معتبر در جهان شرقی بود. اما با دگرگونی‌های جهان در سده‌های هجدهم و نوزدهم، قاعدهٔ بازی تغییر کرد. نبردها دیگر در میدان جنگ تعیین نمی‌شدند، بلکه در کارگاه‌های صنعتی، بازارهای جهانی و ذهن انسان‌ها رقم می‌خوردند.

در سامان ایرانی، شاهنشاه نگهبان فر و مهر بود؛ او از دل جامعهٔ خردمندان و پهلوانان برمی‌خاست و مشروعیتش را از پیوند با فرهمندی می‌گرفت. وظیفه‌اش پالایش و توان‌افزایی دیوان بود تا خرد و داد در نهاد حکومت زنده بماند. اما در ساختار سلطانی که پس از اسلام شکل گرفت، این پیوند گسسته شد. سلطان، برخلاف شاهنشاه، نه خود را وام‌دار فرّ و خرد مردمان، بلکه برآمده از شمشیر و تقدیر می‌دانست. او نه پاسدار دیوان که بهره‌بردار آن بود. قرن‌ها استفادهٔ ابزاری از دیوان ایرانی، از عباسیان تا سلاطین ترک و مغول، روح این نهاد را فرسود و آن را از مرکز خرد به ماشین اداری اطاعت بدل کرد.

در آغاز قرن نوزدهم، هنگامی که دولت‌های مدرن اروپا با صنعت، سرمایه و ارتش‌های منظم به صحنه آمدند، ایران هنوز با همان سازوکار کهنهٔ سلطانی و دیوانی می‌کوشید دوام آورد. اما زمین بازی دیگر یکی نبود. روسیهٔ تزاری از شمال پیش می‌آمد، سرزمین‌های قفقاز را پاره می‌کرد و تا کرانهٔ ارس پیش می‌رفت. از جنوب، بریتانیای صنعتی، با ناوهای جنگی و شرکت‌های تجاری‌اش، بر خلیج فارس سایه انداخت و از بصره تا بلوچستان نفوذ خود را گسترد. جنگ‌های ایران و روس، قراردادهای گلستان و ترکمانچای، و امتیازهای پیاپی به کمپانی‌های خارجی، نشان از آن داشت که ایران دیگر نه داور، که مهره‌ای در بازی قدرت‌ها شده است.

ایران، در این میان، حتی جایگاه تماشاگر را نیز از دست داد. در صحنه‌ای که خرس روسی و شیر انگلیسی برای تقسیم شرق به جان هم افتاده بودند، ایران به گربه‌ای بی‌دفاع و بی‌رمق بدل شد. سلاطین قاجار، بی‌فر و بی‌خرد، مشروعیت خویش را نه از مردم و خردمندان، که از قرارداد و حمایت بیگانه می‌گرفتند. وزرا، که باید پاسداران عقل دیوان می‌بودند، در سایهٔ فرهنگ دیرپای وزیرکشی یکی‌یکی بر باد رفتند، و دیوان ایرانی، آخرین بازماندهٔ سامان خرد، در فساد و ترس فرو نشست.

اما تهدید بزرگ‌تر از توپ و تفنگ بود. غرب، در میانهٔ فتح جهان، به دنبال تسخیر معنا نیز بود. با گسترش جهان‌بینی جدیدی که عقلانیت ابزاری، مصرف‌گرایی و سود را به جای فرّ و مهر نشاند، ذهن ایرانی به میدان نبرد بدل شد. اندیشهٔ غربی، که خود را عقلانی و کارا می‌دانست، شرق را کودکی نیازمند هدایت تصویر می‌کرد، و بدتر از آن، گروهی از ایرانیان نیز، آگاه یا ناآگاه، این تصویر را پذیرفتند.

در این دوران، تورش بقا چهره‌ای بسیار خطرناک‌تر یافت. اگر پیش‌تر ایرانی در شکست به خویشتن بازمی‌گشت، این‌بار شکست را دلیل بی‌بدیل نادرستی خویش پنداشت. نخبگان و تحصیل‌کردگان، فریفتهٔ درخشش ظاهری غرب، راه نجات را در تقلید کامل از آن دیدند. مصرف و تقلید از معیارهای بیگانه، جای خرد و خودباوری را گرفت. زبان و ادب ایرانی به حاشیه رانده شد، موسیقی و آیین مهرورزانه «کهنه» و «احساسی» نام گرفت، و رفتار غربی، هرچند بی‌ریشه در خاک ایران، معیار تمدن شد.

در روزگار کنونی، خطر بزرگ ایران نه از بیرون، بلکه از درون برمی‌خیزد. گروهی از درون جامعه، دانسته یا نادانسته، با ستایش بی‌چون‌وچرای روایت غربی یا تکرار کور باورهای فرسودهٔ شرقی، پیوند ایران با ریشه‌های خرد و مهر را می‌گسلند. در ذهن اینان، ایران تنها جغرافیاست، نه سامانی از ذوق و داد و فر. این بزرگ‌ترین خطر است: آنکه ایران از درون تهی شود، نه با شمشیر بیگانه، بلکه با فراموشی معنای خویش.

بااین‌همه، در میان غوغای این دو روایت مسلط ــ غربِ مصرف و شرقِ شریعت ــ هنوز صداهایی برخاسته از دل ایران به گوش می‌رسند. کسانی که، گاه با خطر جان، از سامان فر و مهر سخن می‌گویند. این صدا، همان پژواکی است که در طول قرن‌ها خاموش نشد: از فردوسی و خیام تا سهروردی و حافظ، از ابن‌سینا تا خواجه نصیر، و از اقبال لاهوری و بیدل دهلوی تا اندیشمندان معاصر که در سکوت، ایران را دوباره می‌اندیشند. آنان هرچند نمی‌توانستند سخن خود را آشکارا بگویند، اما در شعر، در فلسفه، در نشانه‌ها و نمادها، مهر ایران را زنده نگاه داشتند. درفش شیر و خورشید، سروده‌های حافظ و خیام، و نشان دانشگاه تهران، همه فریاد خاموشی‌اند از جستجوی فر و مهر در دوران حاکمان بی‌فر و دانشمندان بی‌مهر.

چنان‌که خواجهٔ شیرازی چنین گفت:
من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانی

اما با این همه ایران هنوز زنده است، هرچند که شوربختانه صدایش در میان هیاهوی روایت‌های وارداتی و آیین‌های خشک رو به خاموشی است. اما تا این صدا هست، امید نیز هست. در بخش بعد تلاش خواهم کرد که نشان بدهم چرا در این جهان پر از تکثر و سلطه، بازگشت به سامان ایرانی نه رؤیایی نوستالژیک، بلکه تنها راه ممکن برای نجات و پویایی آینده است؛ چرا که ایران، به‌مثابهٔ گوهر یگانگی خرد، ذوق، داد و مهر، نه فقط شدنی، بلکه کاراترین نظم برای ایران امروز و فرداست و به قول اقبال لاهوری:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است


← پردهٔ پیشین پردهٔ بعدی →