۳. از فروپاشی سامان ساسانی تا بازآفرینی معنای ایرانیت
در قرن ششم میلادی، دولت ساسانی به بالاترین سطح انسجام سیاسی و اداری خود رسید. سامان قدرت، ثروت و دانش در اوج بود و شهرهایی چون تیسفون، گندیشاپور و استخر کانونهای شکوفایی فرهنگ و خرد ایرانی بودند. با این حال، همین شکوه و آرامش به تدریج به خودبسندگی انجامید. تلاش برای بازآفرینی شکوه هخامنشی، که نیازمند احیای نهادهای بنیادین ایران یعنی مهر و فر بود، آن گونه که باید ادامه نیافت و فرصت تاریخی از دست رفت. فر و مهر که زمانی در ژرفای اندیشه و اخلاق ریشه داشتند، کمکم به عادات و تشریفات روزمره فروکاستند و از همین نقطه شکاف میان قدرت و معنا آغاز شد.
شاهان پس از خسرو، فر را موهبتی موروثی پنداشتند نه نتیجه دادگری و شایستگی. پیمان میان نهاد شاهنشاهی و خردمندان کشور، که ستون مشروعیت در سامان ایرانی بود، سست شد. جامعهای که هنوز از توان نظامی و منابع اقتصادی گسترده برخوردار بود، به تدریج دچار رکود در خردورزی و ناهماهنگی در تصمیمگیری شد. قدرت باقی ماند، اما پیوند آن با اخلاق و معنا گسسته بود.
با مرگ خسرو پرویز به عنوان آخرین شاهنشاه مقتدر ایران، بحران مشروعیت آشکار شد. در کمتر از پنج سال چندین شاه بر تخت نشستند و سقوط کردند. در چنین فضایی سپاه عرب مسلمان وارد ایران شد. جامعهای که از جنگهای طولانی با روم شرقی خسته بود دیگر انسجام نهادی و فرماندهی مؤثر نداشت. سپاه عرب با انگیزهای جهادی و باوری دینی میجنگید، مرگ در میدان را شهادت و پیروزی را پاداش میدید. این باور همراه با آشفتگی در فرماندهی و تصادفهای تاریخی، توازن نظامی را تغییر داد.
سامان ایرانی برای بار دوم مغلوب زور شمشیر شد. تفاوت این بار در ماهیت نظم تازه بود. نظم اسلامی عربی نه تنها به دنبال پیروزی سیاسی بلکه در پیِ جذب و حل کردن ایران در ساختار دینی و زبانی خود بود. در برابر این چیرگی، واکنش ایرانیان چندگانه بود.
بخش بزرگی از جامعه، با وفاداری به پیمان مهر خود با سامان از دست رفته، تا قرنها در برابر سلطه ایستادگی کردند. این مقاومت هم در شکل نظامی و هم در شکل فرهنگی رخ داد. در شمال و غرب ایران، اسپهبدان طبرستان و خاندانهای محلی هنوز در چارچوب سنت ایرانی فرمان میراندند. در نواحی میانی و آذربایجان، جنبشهایی چون خرمدینان به رهبری بابک کوشیدند آرمان دادگری و مهر را در قالبی تازه زنده کنند. در شرق، شورشهای محلی بارها خلافت را وادار به مصالحه کرد. با وجود این کوششها، سامان از دست رفته بود؛ سازوکارهای انتخاب، داوری و مشروعیت که فر و مهر را به هم پیوند میداد از کار افتاده بود و فرهمندان نیز بستری برای بروز و کنش نداشتند. تلاش عظیمی هم در نگاهداشت زبانهای مادری و بیش از همه زبان پارسی به عنوان بستر خرد ایرانی انجام شد.
در آن فضای آشفته، ایرانیان و موالی، یعنی پهلوانان و خردمندان سرخوردهای که در پی معنای از دست رفته بودند، همچون انسانی در رودخانهای متلاطم، ناامیدانه در جستجوی راهی برای بقا و حفظ گوهر ایرانیت بودند. هدف آنان در ابتدا نه بازگشت به قدرت بلکه نجات نهادهای فر و مهر و خردورزی بود. در همین زمان، در جامعه و صدر حکومت عربی، اختلافهای درونی میان خاندان علی بن ابیطالب و امویان آشکار شد. ایرانیان این نزاع را فرصتی دیدند، به مثابه شاخهای درختی در دل رود که به آن چنگ بزنند تا بتوانند معنای از دست رفته را نگاه دارند. آنان میدانستند که خاندان علی نه از تبار شاهاناند و نه در فرهمندی همسنگ شاهان ایرانی، اما در جهانی بیسامان، حفظ معنا بر انتخاب ابزار میچربید. پس از آن، با تمام جان و توان به این شاخه چسبیدند.
برای ایرانیان، علی بن ابیطالب در آغاز نه پهلوانی فرهمند بود و نه نماد خرد؛ او در جهان عرب به عنوان شمشیر پیامبر و چهرهای نظامی شناخته میشد. اما ایرانیان، در جستوجوی ابزاری برای تداوم مفاهیم فر و مهر، او را به ظرفی برای بازنمایی این ارزشها بدل کردند. در بازخوانی ایرانی، علی به تجسم فر، دادگری، مهر و خرد موبدی تبدیل شد؛ نه به این دلیل که در واقعیت چنین بود، بلکه چون جامعه به شخصیتی نیاز داشت تا گوهر فرهمندی و داد را در نظم جدید حمل کند.
همین فرایند در مورد فرزندان او نیز تکرار شد. حسن بن علی، که در تاریخ عربی کنارهگیریاش از خلافت نتیجهٔ فشار سیاسی و فروپاشی سپاه بود و در میان اعراب نشانهای از ضعف تلقی میشد، در ذهن ایرانیان به کیخسروی نو بدل شد: پادشاهی خردمند و فرهمند که در اوج قدرت، برای صلاح سامان از قدرت چشم میپوشد. ایرانیان این کنارهگیری را طوری به تصویر کشیدند و روایت کردند که گویی این اتفاق نه شکست سیاسی یک فرد ناکارآمد، بلکه نشانهای از تسلط آدمی بر خویشتن و پیروی از خرد برای بهروزی سامان است.
در گذر زمان، این روایتها نسل به نسل تکرار شد تا جایی که خود به حقیقتی پنداشتهشده بدل گشت. دروغهایی که برای حفظ راستی گفته شده بودند، بهتدریج جای راستی را گرفتند. پس از نزدیک به دو سده، جامعه سرخورده ایرانی دومرتبه دچار تورش بقا شد؛ یعنی گرایشی که در آن، دوام با حقانیت یکی پنداشته میشود. در غیاب شاهان فرهمند و نهادهای زندهٔ مهر، آنچه از گذشته باقی مانده بود، حقیقت انگاشته شد، نه از سر شایستگی بلکه از سر نبود بدیل.
حسین بن علی در بازخوانی ایرانی چهرهای کاملاً دیگر یافت. در تاریخ عربی، او شورشگری بود که در نبرد قدرت با خلافت اموی شکست خورد، اما در ذهن ایرانی به سیاوشی نو بدل شد؛ شاهزادهای جوانمرد و برومند، آزاد و دادگر، که در برابر زور سر فرود نمیآورد و پیوند مهر را با بیداد نمیشکند. مرگ او نه شکست بلکه وفاداری به راستی تعبیر شد، بازتاب همان بینش کهن ایرانی که زیستن در بیداد فروتر از مردن در راستی است.
در نگاه سرایندگان داستان تشیع و بعدها در ناخودآگاه جمعی ایرانیان، حسین دنبالهٔ همان شاهزادگان فرهمند شد که داد را بر بقا برمیگزینند. او یادآور سیاوشی بود که پاکی خویش را در آتش میآزماید و به راستی وفادار میماند، چنانکه فردوسی سرود:
بمیرم به نام و نمانم به ننگ
به از زنده، دشمن بر او بر درنگ
این دگرگونی نه بر پایهٔ واقعیت تاریخی بلکه بر بنیان نیاز فرهنگی شکل گرفت. ایرانیان، در فقدان نهادهای فر و مهر، از حسین نماد تداوم راستی و آزادگی ساختند؛ نه چون او چنان بود، بلکه چون جامعه به چنین چهرهای نیاز داشت تا معنای از دست رفتهٔ خود را حفظ کند.
در گذر زمان، این روایتها نسل به نسل تکرار شد تا جایی که خود به حقیقتی پنداشتهشده بدل گشت. دروغهایی که برای حفظ راستی گفته شده بودند، بهتدریج جای راستی را گرفتند. پس از نزدیک به دو سده، جامعهٔ سرخوردهٔ ایرانی دومرتبه دچار تورش بقا شد؛ یعنی گرایشی که در آن دوام با حقانیت یکی پنداشته میشود. در غیاب شاهان فرهمند و نهادهای زندهٔ مهر، آنچه از گذشته باقی مانده بود، حقیقت انگاشته شد، نه از سر شایستگی بلکه از سر نبود بدیل.
در این فضا، نوع دیگری از سوگیری نیز ریشه دواند؛ همان گرایش ذهنی که امروز آن را «اثر هالو» مینامند. هر کس از نسل علی بن ابیطالب بود، بیآنکه ضرورتاً در عمل واجد فر یا دادگری باشد، حامل آن صفات پنداشته شد. این خطای شناختی، یعنی نسبت دادن همهٔ فضایل به فردی که تنها در یک ویژگی نیک مینماید، باعث شد نسلهای پس از علی در ذهن ایرانیان فرهمند شمرده شوند، ولو اینکه واقعیت تاریخی چنین نبود.
در چنین بستری، پهلوانانی چون ابومسلم خراسانی (بهیزادان) نیز در دام همین تصور افتادند. ابومسلم، که خود را وارث آرمان داد و خرد و فرهنگ عیاری میدانست، پس از برانداختن امویان در پی مشروعیتی اخلاقی برای سامان نو بود. نگاهش به جعفر بن محمد، مشهور به جعفر صادق، افتاد و او را وارث فر و خرد پنداشت. ابومسلم با احترام از او خواست تا رهبری خلافت را بپذیرد و سامان نو را بر پایهٔ داد و دانایی بنا کند.
اما جعفر، فقیهی آرام و درونگرا بود که از وجوهات شرعی میزیست و در چارچوب فقه و روایت دینی عمل میکرد. او نه درکی از آرمان ایرانیت داشت و نه معنای پیشنهاد ابومسلم را دریافت. ایرانیان، بیآنکه از واقعیت شخصیت او آگاه باشند، لقب «صادق» را برایش برگزیدند؛ نه از شناخت، بلکه از آرزو. در فرهنگ ایرانی، راستی شرط فر و مهر است، و این نامگذاری در حقیقت تلاشی بود برای پیوند دادن آن ارزشهای کهن به چهرهای مذهبی. جعفر در واقع فقیهی وابسته به دستگاه دینی زمان خود بود، اما در خیال ایرانی، به دانای راز و موبد موبدان بدل شد. نمادی از فرهمندی در جهانی که دیگر فر در آن آشکار نبود.
با برآمدن عباسیان، راه تازهای برای بازگشت خردمندان و دبیران ایرانی به دستگاه قدرت گشوده شد. خلافت نوپدید که مشروعیت خود را از مخالفت با امویان میگرفت، برای اداره امپراتوری گستردهاش ناگزیر از تکیه بر سنت دیوانی ایران بود. در همین دوران، خاندان برمکیان از بلخ به جایگاهی ممتاز رسیدند. آنان، که ریشه در سنت دیرینهٔ موبدان و دیوانسالاران ایرانی داشتند، کوشیدند شکوه و سامان ساسانی را در درون ساختار عباسی بازآفرینی کنند.
اصلاح دیوانها، گسترش آموزش، پشتیبانی از فلسفه و ترجمهٔ متون علمی، و نظم دقیق در ادارهٔ کشور، همه جلوههایی از این کوشش بود. بغداد — شهری که در نزدیکی تیسفون، پایتخت دیرین ساسانیان، ساخته شد و نامش در فارسی به معنی «خداداد» است — به مرکز دانش و خرد بدل شد. عصر طلایی اسلام در همین زمان پدید آمد. گرچه سامان فر و مهر به تمامی در ساختار سیاسی حاضر نبود، اما پردهای از کارایی آن در فرهنگ و دیوان عباسی نمود یافت و زمینهساز درخشانترین دوران تمدن اسلامی شد.
همزمان با شکوفایی فرهنگی خلافت، در گوشه و کنار ایران، سلسلههای ایرانیتبار سر برآوردند که مشروعیت خود را از پیوند با میراث ساسانی میگرفتند. رادمان پورماهک، پایهگذار طاهریان، و امیر اسماعیل سامانی هر دو در زمرهٔ کسانی بودند که به بازآفرینی ایران در درون نظم تازه میاندیشیدند. هر یک، به شیوهٔ خود، برای پاسداری از ایرانیت کوشیدند؛ اما در نبود نهادهایی که در سطح فردی و اجتماعی حافظ فر و مهر بودند، سامانشان ناپایدار ماند.
در نتیجه، بار دیگر زور و شمشیر جای فر و خرد را گرفت. قبایل ترک، که فرصت را مغتنم دیدند، یکی پس از دیگری بر فراز دیوان ایرانی نشستند. هرچند در دورههایی پیشرفتهایی مقطعی پدید آمد، اما سامان جدید ناقص بود. زنجیرهٔ پیمان و مهر شکسته بود، شاهنشاه فرهمند جای خود را به سلطان جنگاور داده بود و خردورزی به وزیر و دیوان واگذار شده بود. فرهنگ «وزیرکشی»٬ یعنی نابودی فرزندان خرد و تدبیر ایرانزمین به دست صاحبان قدرت بیگانه٬ به یکی از زشتترین عادتهای سیاسی بدل شد، و هنوز نیز در رفتار صاحبان قدرت ایران٬ رد آن دیده میشود.
با استقرار سلاطین ترکتبار و شکلگیری دولتهای ترکی–ایرانی، فصل تازهای در تاریخ ایران آغاز شد؛ دورهای که میتوان آن را زمان سازش و اصطکاک دو سامان دانست: سامان ایلیاتی، جنگاورانه و وفادار به فرمان شخصیِ ترکان از یکسو، و سامان خردورزانه، دیوانی و مهرورزانهٔ ایرانی از سوی دیگر. ایران وارث نظامی بود که در آن قدرت از دل خرد، دادگری و مشروعیت اخلاقی برمیخاست؛ در حالیکه ترکان حامل سنتی بودند که در آن اقتدار از نیروی شمشیر، پیوند خونی و وفاداری قبیلهای سرچشمه میگرفت.
ترکان روح نظم، انضباط نظامی و وفاداری بیچونوچرا را با خود آوردند؛ ایرانیان دیوان، فرهنگ شهرنشینی، و هنر اداره و اندیشهٔ سیاسی را به این ترکیب افزودند. حاصل، ساختاری بود نیرومند اما ناپایدار: بدنی جنگاور و مغزی خاموش. به تدریج، نهادهای خرد و مهر به حاشیه رفتند، و دیوان ایرانی، که زمانی مرکز تصمیم و تدبیر بود، زیر سایهٔ سلطهٔ نظامیان قرار گرفت. قدرت حکومت بیش از پیش در خدمت تثبیت قدرت قرار گرفت، و نه گسترش فر و داد.
در این دوران، ارزشهای مهرورزانه به اخلاق شریعتی تقلیل یافت و خردورزی به ساحت صوفیان و عارفان رانده شد. اندیشهای که باید پایهٔ سامان کشور میبود، به تأمل فردی و سلوک خانقاهی فروکاسته شد. حتی کوششهایی چون حکمت اشراقِ سهروردی، برای آشتی دادن نور و فر ایرانی با مفاهیم اسلامی، نتوانست شکاف میان دو جهانبینی را پر کند؛ چرا که اسلام اساسا در بنیاد، از فرهنگ ایران برنخاسته بود و زبان آن با فر و مهر و داد بیگانه ماند.
در چنین فضایی، با وجود قدرت نظامی چشمگیر و کشورگشاییهای فراوان، حاکمان تازه هرگز در نگاه ایرانیان به مرتبهٔ شاهان فرهمند نرسیدند. ایرانیان، که پادشاه را مظهر خرد و فر میدانستند، هرگز نتوانستند محمود، آلپارسلان یا تیمور را همسنگ کوروش، داریوش یا خسرو انوشیروان ببینند. گرچه سلطان محمود در ظاهر حامی فرهنگ ایرانی بود، اما اینکه فردوسیِ بزرگ، حکیم خرد و پاسدار گوهر ایران، در ستایش سلطان محمود سخن گفت، نشانهٔ تلخ روزگاری بود که فر در خدمت شمشیر قرار گرفته بود. این ستایش نه از مهر، که از ناچاری بود؛ تلاشی برای نگاه داشتن نام ایران در جهانی که فرمان از زور میآمد نه از خرد. از همین رو، آمدن نام محمود در کنار فریدون و رستم در ذهن ایرانیان، نماد وارونگی ارزشهاست؛ نشانهٔ عصری که سامان ایرانی، به جای زایش از فرّ و خرد درون، به بقا در سایهٔ قدرت بیگانه دل بست.
پس از قرنها سلطهٔ فرهنگ ترکی و عربی، در دوران صفوی ایران دوباره کوشید هویت مستقل خود را بازیابد. صفویان با بهرهگیری از نشانههای ایرانی در تشیع، نخستین دولت نسبتاً پایدار ایرانی پس از اسلام را بنا کردند و با تکیه بر همان رمزگان مذهبی که ایرانیان در طول قرنها برای حفظ گوهر فرهنگ خود در دل اسلام ساخته بودند، ساختاری سیاسی با نام ممالک محروسهٔ ایران پدید آوردند.
اما این بازگشت فرهنگی با نظم پیرامونی سازگار نبود. عثمانیان در غرب و گورکانیان در شرق، که خود آمیزهای از جنگاوری ترکی، دیوان ایرانی با زبان پارسی٬ و ساختار اسلامی بودند، استقلال فرهنگی صفویان را تهدیدی برای نظم خود میدیدند. از همین رو، همزمان با استقرار دولت صفوی، درگیریهای ممتد میان ایران، عثمانی و گورکانی شکل گرفت؛ نزاعی نه صرفاً بر سر قلمرو، بلکه میان سه روایت از پیوند قدرت و فرهنگ در جهان اسلامی.
صفویان در ظاهر بستری فراهم کردند تا شکوه ایران بازآفرینی شود، اما در واقع از همان بستر فکری و نژادی سلاطین ترک برخاسته بودند. شاهان صفوی نه از سازوکار مهر و فر، بلکه از مشروعیت شمشیر و تبار مذهبی نیرو میگرفتند. از همینرو، دولت صفوی با وجود انسجام داخلی، هرگز نه تنها به شکوه ساسانیان که حتی به هژمونی نظامی و سیاسی عثمانیان یا ثروت و جایگاه تجاری گورکانیان دست نیافت.
اما با وجود همه این مسائل، این دوران فرصتی دوباره برای شکوفایی اندیشه و زبان فارسی پدید آورد. خرد ایرانی، که در قرون پیش در خانقاه و شعر پناه گرفته بود، بار دیگر در فلسفه، کلام و فقه مجال بروز یافت. اما مشکل اینجا بود که فقه شیعی که پایهٔ مشروعیت صفویان بود، توان حمل بار فرهنگی و اخلاقی ایران را نداشت. این شاخهٔ باریک از تفکر دینی، بهتدریج در دو سوی متفاوت رفت: زهد خشک و انزوا از جهان، یا جهاد کینهتوزانه برای تثبیت ایمان؛ هر دو در تضاد با روح خردورزی و آیین مهرورزی ایرانیان بودند.
شکل سلطنتیای که مشروعیت خود را از خدای آسمانی یا پیوند با امر قدسی میگیرد، چه با دیوان ایرانی همراه باشد و چه بیآن، در بنیاد با آیین مهرورزی و سازوکار فر ناسازگار است. در چنین نظامی، قدرت از بالا نازل میشود، نه از خرد و دهش درون جامعه. با این حال، تا سدهٔ هفدهم میلادی، دیوان ایرانی٬ حتی در غیاب شاهان فرهمند٬ کاراتر از هر نظام غیرایرانی بود. همین سبب شد که عثمانیان و گورکانیان تا واپسین دوران خود به دیوان و زبان ایرانی وفادار بمانند؛ زیرا درک کرده بودند که این سامان اداری و فکری، گرچه ریشه در فرهنگی دیگر دارد، اما از هر سازوکار بومیشان کارآمدتر است.
در قرن هفدهم میلادی اما جهان در آستانهٔ دگرگونیای بود که هزاران سال نظم سیاسی را از بنیان تغییر داد. عصر روشنگری اروپا، با برآمدن فلسفهٔ تجربهگرایان، دانش طبیعی، و اندیشهٔ قانونگذاری انسانی، روایت نوینی از هستی اجتماعی ارائه کرد. دیگر مشروعیت از آسمان نمیآمد، بلکه از عقل و ارادهٔ انسان برمیخاست. پدیدههایی چون قرارداد اجتماعی، آزادی فردی، و حکومت قانون، به جای فرمان قدسی نشستند. این چرخش، جهان را از مدار فرامین الاهی و نَسَب شاهی، به مدار خرد انسانی و ارادهٔ جمعی کشاند.
برای جهان ایرانی، این دگرگونی چالشی ژرف بود. ایران قرنها خرد را بالاجبار در خدمت سامان دینی یا سلطنتی نگه داشته بود، نه بهعنوان نیروی مستقل سامانبخش. حال، جهانی پدید آمده بود که عقلانیت مطلق را سرچشمهٔ مشروعیت میدانست. در چنین شرایطی، ایران باید میآموخت که چگونه میتوان در جهانی که بر علم و تجربه استوار است، از مفهوم فر و مهر یعنی پیوند خرد، توان و اخلاق تفسیری تازه ساخت.
مسئلهٔ ایران از آن پس تا کنون، نه صرفاً بقا، بلکه بازخوانی خویش در جهانی بود که دیگر نه به فرمان آسمانی نیاز داشت و نه به زور شمشیر جنگاوران. در جهانی که عقلانیت، علم، و تجربه مشروعیت یافتهاند، پرسش بنیادین اندیشهٔ ایرانی چنین است: چرا نتوان سامان فر و مهر را در قالبی نو بازآفرینی کرد؟
با ظهور فناوریهایی که پیشینیان از آن بیبهره بودند٬ ابزار راستیآزمایی مدعیان قدرت، نهادهای سنجش خرد، و سازوکارهای آموزش و پرورش عمومی که میتوانند خردمندی را در میان مردمان گسترش دهند، پدید آمدهاند. جامعهای که بتواند عقلانیت محض را با ذوق و شهود درآمیزد، میتواند خرد را از نو معنا کند و با شفافسازی و تقویت نهادهای ایرانی، زنجیرهٔ گسستهٔ مهر را بازسازد.
اما این تلاش نیازمند درکی روشن از نظمی است که امروز بر جهان چیره است. نظم جدید، برخاسته از فلسفهٔ مدرن و تجربهٔ تاریخی غرب، مدعی است که بر پایهٔ عقلانیت، آزادی، و پیشرفت استوار است. پرسش اینجاست که این نظم، در ژرفترین لایهٔ خود، چه میخواهد و چگونه انسان و جامعه را تعریف میکند؟ آیا این نظم را میتوان بدون در نظر گرفتن گوهر ایرانیت٬ با چهارده قرن انباشت و گاه واگرایی تاریخیِ دین، تصوف، و سنتهای ترکی و اسلامی در بطن فرهنگ ایرانی٬ در این سرزمین پیاده کرد؟ آیا میتوان در پرتو همان میراث کهن، سامان ایرانی را بازآفرینی کرد تا خرد نوین در قالبی بومی و مهروزانه معنا یابد؟
از اینجا به بعد، مسیر پژوهش روشن است. نخست باید دریابیم این نظمی که امروز «جهان مدرن» نامیده میشود، در بنیان خود بر چه استوار است. باید ببینیم که در سطح فردی چگونه انسان نوین تعریف میشود، و در سطح اجتماعی چه سازوکاری جاری است. سپس باید بسنجیم که این نظم، با چه کیفیتی در سرزمین ایران فرود آمده و چگونه با ساختارهای تاریخی ما٬ از دیوان و دین گرفته تا خانواده و آموزش٬ درآمیخته یا در تضاد افتاده است.
در گام بعد، خواهیم کوشید تا نشان دهیم در زیر پوست نظم غربی چه فلسفهای نهفته است: چه برداشتی از عقلانیت، اخلاق، و پیشرفت دارد و چگونه به «انسان اقتصادی» و «جامعهٔ مصرفمحور» انجامیده است. پس از آن، به پرسش اصلی بازخواهیم گشت: آیا میتوان در پرتو این شناخت، سامان ایرانی را از نو صورتبندی کرد؟ آیا ممکن است فر و مهر، در جهان علم و فناوری و در عصر آگاهی فردی، دوباره معنا و کارکردی بیابند؟