۱. بنیادهای سامان ایرانی
در جهانبینی ایرانی، ایران پیش از آنکه نام یک سرزمین باشد، نام یک سامان است؛ نظمی که بر دو نیروی بنیادین استوار است: فرّ و مهر. این دو نه مفاهیمی اسطورهای بلکه اصول سامان اخلاقی و سیاسی ایراناند. مهر بنیان نظم اجتماعی و پیوند انسانی است، و فرّ، سازوکار درونیِ شناسایی و تحقق شایستگی. در پیوند این دو، مفهوم ایرانیت معنا مییابد.
مهر در این جهانبینی، بنیان سامان اجتماعی است؛ اصلی که بر پایهٔ احترام، وفاداری به پیمان و راستی در گفتار و کردار استوار است و توازن میان فرد و نهاد را حفظ میکند. نهاد در اندیشهٔ ایرانی، صرفاً ساختاری حقوقی یا اداری نیست، بلکه صورت پایدار یک قرارداد و رابطهٔ اخلاقی و اجتماعی است. مهر، سنجهٔ پایداری هر نهاد است، زیرا بدون آن، اعتماد و همبستگی از میان میرود و ساختار اجتماعی به ظاهر قانون و نظم فروکاسته میشود. مشروعیت هر نهاد از مهر برمیخیزد، زیرا نهاد تا زمانی رواست که شأن انسانی را پاس بدارد.
در این چارچوب، نهادهای جامعه هر یک تجسمی از مهر به شمار میآیند. نهاد دوستی بر مرام، معرفت و پیمان مودت استوار است؛ نهاد خانواده بر وفاداری، عشق، مهر پدری و مادری و احترام به بزرگتر؛ نهاد قدرت بر دادگری، دهش و احساس مسئولیت در برابر مردم، حتی پیش از دستیابی به قدرت؛ و نهاد ایرانیت بر غیرت، درستکرداری و پاسداری از کرامت انسانی در میان بیگانگان. در هر یک از این نهادها، مهر معیار سنجش درستی کردار است و حفظ آن شرط بقای سامان.
روایت انوشیروان دادگر که دیوار کاخ خود را به احترام درخواست پیرزنی کج ساخت، نمونهای از این منطق است: نهاد پادشاهی مشروع است، زیرا در برابر انسان فروتن است نه مسلط. این احترام، صورت عینی مهر است و بازتاب همان فرّ ایزدی که در ساختار سامان ایرانی، انسان را برتر از نهاد مینشاند. در کتیبهٔ بیستون نیز داریوش دروغ را عامل بیسامانی و راستی را شرط پایداری حکومت میداند؛ زیرا هر دو، بر همان اصل بنیادین مهر، یعنی احترام به حقیقت و انسان، استوارند.
در کنار مهر، فرّ قرار دارد؛ نیرویی که سامان را از درون میآفریند و شایستگی را به عمل بدل میکند. برخلاف برداشتهای آسمانی یا اسطورهای، فرّ ودیعهای بیرونی یا الهی نیست، بلکه حاصل هماهنگی خرد، نیرومندی، دادگری و دهش در وجود انسان است. فرّ نیرویی است که اندیشه را به کنش، و دانایی را به قدرت پیوند میدهد.
فرّ نیز همچون مهر یک مفهوم لایهمند است که در درون خود توان اجرا و دادگری نیز دارد؛ یعنی همان نیرویی که در وجود انسان فرهمند، خرد و توان را به یگانگی میرساند. در زبان کهن، این یگانگی در دو چهره نمود داشت: موبد، که دارندهٔ خرد و بینش و اخلاق بود، و پهلوان، که دارندهٔ توان، نیرو و ارادهٔ دادگری بود. شاهنشاه کسی است که در او این دو مقام یکی میشوند: خرد و توان، راستی و عمل، مهر و اقتدار.
هرگاه این یگانگی در تخت پادشاهی حضور داشته، کشور به شکوفایی رسیده است؛ زیرا شاهِ فرهمند میتوانست ناملایمات طبیعت و دشواریهای اجتماع را با دوراندیشی و دادگری و مهر مردمان به او سامان دهد. اما هرگاه فردی ناشایست بر تخت نشسته، بیخرد یا ناتوان از دادگری، مردم گمان بردهاند که «فر از شاه گریخته است». این سخن نه صرفاً تعبیر اسطورهای، بلکه صورت ایرانیِ مفهوم بحران مشروعیت است.
در نگاه ایرانی، فرّ سازوکاری است که فرد را به مقام تصمیم و مسئولیت میرساند و او را راستیآزمایی میکند. مدعیان قدرت پیش از اینکه به مقام شاهی برسند باید خردمندی و دادگری خود را بر همگان اثبات کنند. ایران، در ژرفترین معنا، همین سامانِ داوری و برکشیدنِ شایستگان است.
فردوسی این معنا را چنین آشکار میکند:
فریدون فرّخ فرشته نبود / ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
ز داد و دهش یافت او نیکویی / تو داد و دهش کن، فریدون تویی
در نتیجه، فرّ و مهر دو سوی بنیادین ایرانیتاند: مهر، زمینهٔ اخلاقیِ همزیستی و احترام را میسازد، و فرّ، سازوکار درونیِ جامعه برای برکشیدن شایستگان از دل همان سامان مهروزانه است.
در این گفتار، فریدون نمونهٔ انسانِ فرهمند است؛ نه برگزیدهٔ آسمان، بلکه پروردهٔ داد و دهش. نیکوییِ او از هماهنگیِ خرد و مهر پدید آمده است. فرّ، در این معنا، سازوکار درونیِ جامعهٔ مهروزان است برای شناختِ آنکه میان اندیشه و عمل، اخلاق و قدرت پیوند برقرار میکند.
فردوسی در جای دیگر، ویژگیهای انسان فرهمند را چنین مینماید:
خِرَد باید و گوهرِ نامدار،
هُنر یار و فَرهنگش آموزگار؛
چو این گوهران را بهجا آورد،
دلاور شود، پَر و پا آورد.
در این ابیات، انسان فرهمند بر چهار خصلت استوار است: خِرَد، گوهر، هنر و فرهنگ. خِرَد سرچشمهٔ داوری و تدبیر است؛ گوهر، منشِ راستکردار و ثبات در خوی؛ هنر، توانِ کنش و آفرینش؛ و فرهنگ، وفاداری به راستی و پیمان با خویش و نهادهاست. هرگاه این چهار خصلت در انسانی جمع شود، فرّ در او آشکار میشود و جامعه او را شایستهٔ راهبری میشناسد.
در نتیجه، فرّ و مهر دو سوی بنیادین ایرانیتاند: مهر، زمینهٔ اخلاقیِ همزیستی و احترام را میسازد، و فرّ، سازوکار درونیِ جامعه برای برکشیدن شایستگان از دل همان سامانِ مهروزانه است. ایران، در این معنا، نه جغرافیا، بلکه طرحی انسانی است برای پیوندِ اخلاق و قدرت؛ و جوهر آن، شناسایی و پرورشِ انسانِ فرهمند برای بهروزیِ مردمان و سرزمین آنان است.