۲. تحقق و گسست سامان فرّ و مهر
ایران در معنای تاریخی خود با ظهور کوروش آغاز میشود. او نه تنها بنیانگذار دولت ایران، بلکه نخستین تجسم عینی سامان فرّ و مهر بود. در منش و کنش کوروش، تمامی خصوصیاتی که اندیشهٔ ایرانی برای انسان فرهمند برمیشمارد، بهروشنی دیده میشود: خرد در تدبیر، مهر در رفتار با مردم و دشمنان، دادگری در حکم، و هنر و توان در ساماندهی به سرزمینهای گوناگون. فرّ در وجود او نیرویی بود که خرد و قدرت را به یگانگی رساند و مهر، پیوندی بود که به این قدرت مشروعیت بخشید.
گرچه در مسیر گسترش فرمانروایی او جنگهایی نیز رخ داد، بسیاری از سرزمینها بیجنگ و خونریزی به او پیوستند. پذیرش کوروش نتیجهٔ صرفِ فتوحات نبود، بلکه حاصلِ اجماع اخلاقی و فرهنگی مردمانی بود که بعد نام ایرانیان شناخته شدند؛ جامعهای که در طول هزاران سال همزیستی و تجربهٔ آیینهای مهرورزانه، آمادگی یافته بود رهبری را بپذیرد که قدرتش از خرد و داد برخیزد نه از زور. بزرگان و خردمندان ایران او را با رضایت بر تخت نشاندند و در میان مردمان سرزمینهای فتحشده، از جمله بابلیان و مادها و پارتها، با احترام پذیرفته شد. فرمان او در آزادی اقوام و پاسداشت آیینهای آنان، نمود عینی همان پیوند میان خرد و مهر بود. جایگاه کوروش در حافظهٔ جهانی نیز تأیید همین معناست: یهودیان هنوز او را نه فاتح بلکه رهاننده میدانند و در سنتهای مذهبی و فرهنگی خود با احترام از او یاد میکنند. این احترام فراتر از مرزهای ایران، نشان میدهد که فرّ کوروش ریشه در خرد و مهر داشت، نه در زور و غلبه، و از همین رو در وجدان تاریخی مردمان پایدار ماند.
در دوران هخامنشی، این بینش به ساختار نهادین دولت تبدیل شد. داریوش در کتیبهٔ بیستون دروغ را دشمن سامان میخواند، زیرا دروغ در منطق ایرانی پیش از آنکه خطای اخلاقی باشد، شکستن پیوند اجتماعی است. دروغ پیمان را میگسلد و مهر را از میان میبرد، و جامعهٔ بیمهر در ظاهر نظم دارد اما در باطن فروپاشیده است. ساختار سیاسی، اقتصادی و قضایی دوران هخامنشی بر همین بنیاد شکل گرفت: خرد برای تدبیر، داد برای اجرا، و مهر برای مشروعیت. قدرت در این نظام از اخلاق جدا نبود و دولت تا زمانی مشروع بود که با دادگری همراه میماند.
اما در دهههای پایانی این دوره، فرهنگ مهرورزی که بر احترام و راستی استوار بود، در سایهٔ دین رسمی و قدرت درباری به تدریج از جوهر خود دور شد. نهادهایی که میبایست پاسدار کرامت انسان میبودند، در خدمت فرمان و بقا قرار گرفتند. شاهان مشروعیت خود را از آیین رسمی میگرفتند و از سنجش خرد مردمان فاصله میگرفتند و فرّ به ظاهری آیینی فروکاسته گردید.
در چنین شرایطی، شکست در مقابل تاختن اسکندر نه حادثهای بیرونی بلکه نشانهٔ فرسایش درونی سامان ایرانی بود. نبوغ نظامی و تدبیر سیاسی او بر بستری از ضعف نهادها پیروز شد. برای نخستین بار پس از قرنها، جامعهٔ ایرانی تجربه کرد که فرمان میتواند جای احترام را بگیرد و زور میتواند بر خرد چیره شود. این دگرگونی نه تنها شکست یک دولت، بلکه تغییر در شیوهٔ داوری جمعی بود. باور دیرینه به پیوند فرّ، داد و خرد آسیب دید و مفهوم پیروزی جای مفهوم شایستگی نشست. جامعه به تدریج به این پندار دچار شد که بقا خود نشانهٔ درستی است؛ همان خطای داوریای که در اندیشهٔ امروز با تعبیر «تورش بقا» شناخته میشود: گرایش به یکی دانستن ماندگاری با مشروعیت.
پس از فروپاشی هخامنشیان، نظم سیاسی ایران جای خود را به ساختار ملوکالطوایفی سلوکیان داد؛ نظمی بیگانه که بر قدرت نظامی و فرمان متمرکز بود و ریشهای در فرهنگ مهرورزانه نداشت. اما در این دوران، جهان نیز دیگر همان جهان پیشین نبود. ایران خود را در میان سه قدرت بزرگ یافت که هر یک روایت خاصی از سامان و مشروعیت داشتند. در شرق، چینِ هان سامان را بر پایهٔ قانون و انضباط استوار کرده بود؛ مشروعیت در اجرای درست فرمان بود، نه در دادگری یا خرد جمعی. در جنوب، هندِ مائوریا و سپس کوشانی، سامان را در ثبات و رهایی میجُست؛ دارما جایگاه هر فرد را از پیش تعیین میکرد و سامان بر پذیرش و آرامش درونی استوار بود، نه بر کنش جمعی و عدالت اجتماعی. در غرب، روم به قدرتی بیرقیب تبدیل شده بود که سامان خود را در اقتدار مطلق قانون و فرمان امپراتور میدید. مشروعیت در توان حفظ نظم و گسترش سلطه بود، نه در پیوند با اخلاق. در سدههای بعد، با گسترش مسیحیت، این اقتدار رنگ دینی گرفت و قدرت سیاسی و ایمان در هم آمیختند؛ امپراتور بازتاب ارادهٔ آسمان شد و صدور این نظم به دیگر سرزمینها هدف دولت گردید.
در میان چنین جهانهایی، ایران باید بار دیگر سامان خود را ــ که بر پیوند خرد، دادگری و مهر استوار بود ــ تعریف میکرد. اما جهانی که اکنون پیرامونش شکل گرفته بود، به بقا از راه زور باور داشت، نه به پایداری از راه خرد. در این شرایط، اشکانیان میراثدار فرهنگی شدند که در ظاهر فروپاشیده بود اما در عمق تاریخ هنوز زنده بود. آنان ناگزیر بودند ایران را نه از نو بسازند، بلکه از زیر غبار بیرون آورند. بخش بزرگی از توانشان صرف بازسازی نهادهای سیاسی و فرهنگی شد.
در این میان، ظهور مهرداد یکم، معروف به مهرداد بزرگ، نشانهای از تلاشی آگاهانه برای احیای سامان ایرانی در جهانی آشفته بود. او از حدود سال ۱۷۱ تا ۱۳۸ پیش از میلاد فرمان راند و توانست در زمانی کوتاه، از میان پراکندگی محلی و سلطهٔ سلوکیان، ساختاری واحد برای ایران پدید آورد. با فتح ماد، بابل و پارس، گسترش مرزها تا خراسان و سواحل خزر، و سازماندهی دوبارهٔ دیوان، بنیان شاهنشاهی اشکانی را نهاد.
اما جهان مهرداد با جهان کوروش تفاوتی بنیادین داشت. پس از تجربهٔ فروپاشی هخامنشیان، ایمان به خرد به عنوان نیروی ساماندهنده تضعیف شده بود و این باور در ذهن مردمان جای گرفته بود که قدرت واقعی در شمشیر است. در چنین فضایی، مهرداد ناگزیر بود میان بقا و بازسازی اندیشهٔ ایرانی توازن برقرار کند؛ توازنی که بهرغم کامیابیهای سیاسی و نظامی، هرگز به باززایی کامل سامان فرّ و مهر نینجامید.
با پایان دورهٔ اشکانی، ساسانیان کوشیدند تا بار دیگر شکوه سامان ایرانی را بازآفرینی کنند. آنان با بهرهگیری از تجربهٔ اشکانیان و با اتکا به نهادهای دینی و دیوانی، در پی آن بودند که میان نظم سیاسی و معنای فرهنگی ایران پیوندی تازه برقرار سازند. آغاز این حرکت با اردشیر پاپکان بود که در نیمهٔ سدهٔ سوم میلادی از پارس برخاست و توانست دولتهای محلی را یکپارچه کند. در اندیشهٔ او، پادشاهی نه تنها قدرت سیاسی، بلکه تجلی خرد و داد بود. از همین رو کوشید تا مفاهیم کهن فرّ و داد را با آیین مزدیسنا درآمیزد و مشروعیت دولت را در پیوند میان دین، اخلاق و فرمان توضیح دهد.
ساسانیان دریافتند که در جهانی پر از روایتهای رقیب، از روم تا هند، لازم است ایران نیز روایت خود را به زبانی تازه و همهفهم بازگو کند. با این وجود، آنان تجربهٔ تاریخی فروپاشیهای پیشین را بهخاطر داشتند و میدانستند که گرایش به شریعت خشک و سپردن قدرت بیش از اندازه به بانیان آیین، میتواند خردورزی را از میان ببرد و سامان را از درون تضعیف کند. با این حال، در جهانی که امپراتوری روم با مشروعیت دینی خود قدرت میگرفت و هند ثبات را در زهد و آیین میجُست، راهحلِ بدیلی در دسترس نبود. برای نگه داشتن انسجام ایرانشهر، باید دین را به زبان حکومت ترجمه میکردند.
از اینرو شاه و پهلوانان کشور کوشیدند تا نظم دینی را در چارچوب خرد سیاسی نگاه دارند. پادشاه باید نگهبان آیین میبود، اما نه در بند آن؛ و موبدان باید پاسدار راستی باشند، نه حاکم بر اندیشه. این تعادل، هرچند ناپایدار، تا مدتی توانست سامان ساسانی را استوار نگاه دارد. با گذر زمان اما، آیین از جایگاه فرهنگی به نهاد قدرت بدل شد. موبدان، داوران رسمی حقیقت گشتند و فرّ شاه به نشانهای آیینی فروکاست. بدینترتیب، فرّ که در گذشته نیروی درونی آفرینش و دادگری بود، در تشریفات سلطنتی ظاهر شد و مهر، که جوهر پیوند و اعتماد بود، در قالب فرمان و انضباط اداری محدود گشت.
رقابت فزاینده با روم شرقی، که قدرت خود را بر ایمان و فرمان استوار کرده بود، ساسانیان را به سختگیری بیشتر واداشت. دولت به جای پرورش خرد، به نگهبانی از آیین پرداخت و فرّ از سرچشمهٔ درونی به بیرون انتقال یافت. با اینحال، شاهانی چون انوشیروان دادگر کوشیدند با اصلاحات مالی و قضایی و بازنگری در سازمان اداری، روح دادگری را در ساختار دولت زنده نگه دارند. او هنوز به تصویر پادشاهی باور داشت که مشروعیتش از داد میآید، نه از زور.
در واپسین سدههای ساسانی، سامان ایرانی در ظاهر نیرومند اما در باطن خسته بود. تمرکز دین و قدرت در یک نهاد، اندیشهٔ آزاد را فرسوده کرد و خردورزی را در حصار آیین فروبست. هنگامی که در قرن هفتم میلادی سپاه عرب به مرزهای ایران رسید، فروپاشی نه حاصل جنگ، بلکه نتیجهٔ فرسایش درونی بود. نظامی که برای بقا استوار مانده بود، دیگر نیروی نوسازی نداشت. شکست در قادسیه و نهاوند پایان طبیعی فرّ سیاسی ایران بود، اما نه پایان اندیشهٔ آن.
زیرا همانگونه که در همهٔ ادوار پیشین، با فروریختن نهاد، معنا از میان نمیرفت. اینبار نیز فرّ و مهر از دربار به درون جامعه رفت. اندیشهٔ ایرانی بهجای آنکه در دولت ادامه یابد، در فرهنگ، باور و زبان پناه گرفت و از این مسیر به جهان پس از اسلام راه یافت.