فروغ فرّ و پیوند مهر؛ طرحی در اندیشهٔ ایران

پردهٔ پنجم. اندیشه‌های معارض با نظم عقلانی

پردهٔ پنجم

۵. اندیشه‌های معارض با نظم عقلانی

در قرن نوزدهم، هنگامی که منطق عقلانیت اقتصادی و مصرف‌گرایی به‌تدریج به بنیان زیست غربی بدل شد، نخستین واکنش‌ها از دل خود اروپا برخاست. این واکنش‌ها، در ظاهر متفاوت، اما در جوهر، تلاشی بودند برای بازگرداندن معنا و عدالت به نظمی که عقل را مطلق کرده بود.

نخستین جریان معارض، مارکسیسم بود. کارل مارکس و فردریش انگلس نظام سرمایه‌داری را نه سامان کارا، بلکه سازوکار استثمار دانستند. در نگاه آنان، تاریخْ تاریخِ تضاد طبقاتی بود و سرمایه‌داری آخرین مرحلهٔ آن پیش از فروپاشی. اگر در نظم لیبرال، عقل ابزار افزایش رفاه فردی بود، در نگاه مارکس، همین عقل ابزار سلطهٔ اقتصادی شد. راه‌حل او جایگزینی مالکیت فردی با مالکیت جمعی بود، تا ارزش کار از چنگ سرمایه آزاد شود. اما مارکسیسم در عمل، به‌جای رهایی از سلطه، سلطه‌ای تازه آفرید. دولتِ سوسیالیستی جای سرمایه‌دار را گرفت، و انسان از بازار آزاد به دیوان‌سالاری حزبی منتقل شد. نقد مارکس درست بود، اما پاسخ او در همان چارچوب عقل ابزاری باقی ماند: انسان هنوز وسیله بود، نه غایت.

در کنار این واکنش اقتصادی، هگل و پیروانش کوشیدند تا عقل را از سطح ابزار به سطح روح برکشند. در فلسفهٔ او، تاریخ حرکت «روح جهان» بود به سوی آزادی آگاهانه. اما این ایده نیز به‌زودی در دستگاه‌های ایدئولوژیک و دولت‌گرایانه حل شد و آزادی به فلسفهٔ توجیه قدرت بدل گشت.

در نیمهٔ دوم قرن نوزدهم، نیچه با نیرویی انفجاری این بنیادها را در هم شکست. او اعلام کرد: «خدا مرده است» — یعنی همهٔ ارزش‌های مطلق پیشین فروپاشیده‌اند و انسان باید خود خالق ارزش شود. اما جامعهٔ مدرن، به‌جای آفرینش، در «آخرین انسان» متوقف ماند: موجودی راحت‌طلب، بی‌آرمان و مصرف‌گر، که تنها به رفاه خود می‌اندیشد. در نگاه نیچه، این فروکاست انسان به موجود حسابگر، نشانهٔ مرگ فرهنگ بود.

فروید، اندکی بعد، این بحران را از منظر روان‌شناختی تحلیل کرد. به باور او، عقلِ خودآگاه تنها لایه‌ای نازک بر اقیانوس ناخودآگاه است. تمدن، با سرکوب امیال، تعادل خود را حفظ می‌کند، اما همین سرکوب، سرچشمهٔ اضطراب و نارضایتی است. بنابراین، نظم عقلانی مدرن، در عمق خود، ناآرام و ناسالم است.

در قرن بیستم، با تجربهٔ دو جنگ جهانی، این نقدها به جنبش فلسفی تازه‌ای انجامید: اگزیستانسیالیسم. فیلسوفانی چون سارتر و کامو اعلام کردند که جهان هیچ معنای ذاتی ندارد و انسان باید خود، معنا را بیافریند. اگر در سنت دینی، معنا از آسمان می‌آمد، در جهان مدرن معنا باید از کنش انسانی برخیزد. اما این آزادیِ مطلق، با اضطراب و بی‌ریشگی همراه شد: انسان آزاد شد، اما بی‌پناه ماند.

بدین‌سان، در فاصلهٔ دو سده، مجموعه‌ای از اندیشه‌ها کوشیدند خلأ معنایی نظم عقلانی را پر کنند. مارکس عدالت را می‌خواست، هگل روح را، نیچه آفرینش را، فروید تعادل روانی را، و اگزیستانسیالیست‌ها معنا را. اما هیچ‌یک نتوانستند جای خالی امر قدسی و پیوند درونی میان خرد و ارزش را پر کنند. انسان مدرن، که روزگاری برای رهایی از سلطهٔ آسمان برخاست، اکنون در برابر خلأ درون خویش ایستاده بود.

در پایان این بخش، می‌توان دریافت که انسانِ مدرن غربی، پس از فروپاشی اقتدار کلیسا و سلطنت دینی، در پی آن بود که خود را مرکز معنا و آفرینش بداند. اما این چرخش بزرگ، گرچه عقل و علم را در جای ایمان نشاند، نتوانست به پرسش بنیادین چرایی زیستن پاسخی درخور بدهد.

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟
از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم؟

انسان غربی برای پرسش نخست و سوم پاسخ یافت. نظریهٔ داروین گفت از کجا آمده‌ای و به کجا می‌روی: از دل انتخاب طبیعی، به سوی بقا یا نابودی در چرخهٔ تکامل. اما برای پرسش میانی٬ آمدنم بهر چه بود٬ پاسخ قانع‌کننده‌ای نیافت. عقل مدرن، هدف را در کارایی دید و معنا را در مصرف. زیستن نه برای فهمیدن یا تعالی، بلکه برای بیشینه کردن رفاه و رضایت شد.

بااین‌حال، همان عطش کهنِ معنا در درون انسان خاموش نماند. جنبش‌های محیط‌زیستی، عدالت‌خواهانه، فمینیستی و معنوی، در حقیقت واکنش‌هایی‌اند به خلأ معنایی نظم مدرن؛ تلاشی برای بازگرداندن روح به جهانی که عقلانیت را مطلق کرد اما از معنا تهی ساخت.

در برابر این خلأ، اندیشهٔ ایرانی پاسخی دیگر دارد. در جهان‌بینی ایرانشهری، آمدن انسان نه برای بقا، که برای کسب فرّ است — رسیدن به یگانگی خرد، داد و مهر. این پاسخ، که در ژرفای فرهنگ ایرانی ریشه دارد، در بخش بعد مبنای تحلیل ما از مواجههٔ ایران با جهان مدرن خواهد بود: چگونه می‌توان در عصر عقل ابزاری و مصرف‌گرایی، بار دیگر فرّ و مهر را احیا کرد و انسان را از سطح رفاه به عمق معنا بازگرداند در حالیکه در مسابقه مصرف نیز بازماندگی خود را جبران می‌کند.


← پردهٔ پیشین پردهٔ بعدی →